بهش گفتم خداروشکر همسفر خوبه و همه خستگیای گذشته رو از بین برده برام..
با همسر دو روزه اومدیم خونه مادربزرگم. همسر سرکار بود. با مادربزرگم حرف میزدیم یهو دیدم داره گریه میکنه گفتم چی شده مادربزرگم گفت تو خیلی سختی کشیدی تا ب اینجا برسی یاد سختی های گذشتت میفتم بدبختی هایی ک کشیدی. اینجایی ک هستی واقعا حقته...
+تنها کسی ک منو همیشه خووب درک میکرد عزیز جون بود.. + خودمم دلم برای خودم سوخت:(
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 20:6 توسط روح
|
دوتا استعاره استفاده میکنم لازمه بدونی تا حرفامو بفهمی..