با همسر دو روزه اومدیم خونه مادربزرگم. همسر سرکار بود. با مادربزرگم حرف میزدیم یهو دیدم داره گریه میکنه گفتم چی شده مادربزرگم گفت تو خیلی سختی کشیدی تا ب اینجا برسی یاد سختی های گذشتت میفتم بدبختی هایی ک کشیدی. اینجایی ک هستی واقعا حقته...

+تنها کسی ک منو همیشه خووب درک میکرد عزیز جون بود.. + خودمم دلم برای خودم سوخت:(